پنجشنبه بیست و نهم دی 1384
به یادت
تو با یک جرعه ازدریای یادت
میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ
مجال ناز از رعنا گرفتی
تو چون یک هدیه فیروزه ای رنگ
مرا بر قایق رویا نشاندی
و با یک لطف یک لبخند ساده
مرا به سرزمین عشق خواندی
تو دیوار میان قلب ها را
به رسم آسمانی ها شکستی
و چون حسی غریب و واژه ای سرخ
میان دفتر روحم نشستی
تو دریایی ترین ترسیم یک موج
تو تنها جاده دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی
تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه موزون باران
به روی اطلسی ها نازنینی
و تا وقتی که روحم مال اینجاست
به روی صفحه دل می نشینی

چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384
عشق
سرشار از حس بودن و نبودن
تمام آسمان مهتابی را می گردی

و باز نگاه می کنی به آسمان
و تنها یک ستاره از همه فانوسهای شهر
آن بالا بالاها روشن ترین است
عشق همان چلچراغ است
و تنها عاشقان اهل رنج اند
و من عشق را پیراهن خود کرده ام
همیشه تا .......

دوشنبه بیست و ششم دی 1384
نامه
ببين از اين ور دنيا من برات نامه نوشتم
مني كه براي چشمات از همه هستيام گذشتم
مينويسم كه نگاهم تا هميشه چشم برات
يه دل ساده دارم كه با يه رنگي جون فداته
تقديم به تو

جمعه بیست و سوم دی 1384
چشم براه

تو قرارمون روي بال شب اونور پل بيعبور
كنار رودي كه ميره تا شهر نور
تو پيچ پسكوچهها، گلايههاتو جا بذار
يادت نره بوسههاتو همرات بيار
سارا وعده ما پشت مرز خاطره
سارا قسم به چشمات، چشام براهه يادت نره
واسه جشن گريههام، شونههاتو همرات بيار
تو كولهبارت كمي نوازش بذار
يه پيراهن ساده از جنس مهربوني بپوش
يه شال بافته از عشق بنداز رو دوش
سارا وعده ما پشت مرز خاطره
سارا قسم به چشمات، چشام براهه يادت نره
به زير بارون انتظار نشستهام عمري بيقرار
تو راه اگه ديدي ابرها رو، به ابر تيره بگو نبار
به شهر خورشيد كه ميرسي، آفتاب رو برام بدزد بيار
به ابر تيره بگو نبار، بگو نبار، بگو نبار
سارا وعده ما پشت مرز خاطره
سارا قسم به چشمات، چشام براهه يادت نره
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
خاطرات گذشته
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

اي كاش مي دانستم چه وقت كليد در قفل خانه خدا مي چرخد و درب آن باز مي شود. و اي كاش مي دانستم كه آيا صداي من از اين سوي ديوار به آن سو ميرسد يا نه؟ و اي كاش صاحبخانه بداند كسي مدتها است كه پشت در منتظر و اميدوار و بي قرار است. و اي كاش قبل ازا ينكه بنده ا ش نا اميد شود وصبرش تمام شود وعزم رفتن كند، صاحبخانه در را باز مي كرد. اي كاش او مي دانست كسي پشت در است كه به او پناه آورده است و شنيده است اينجا خانه كسي است كه معين المتوكلين است
(والبته كه او مي داند) اي كاش حتي صاحبخانه از در زدن او به ستوه مي آمد و در را باز مي كرد. اي كاش كمكش مي كرد اي كاش .... اي كاش دلها آنقدر خالص بود كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد. **** معبودا از توهيچ گله اي ندارم . آنچه به آن گرفتارم رنجها و غصه هاي خود ساخته واختياري پراهميتي است كه براي خودخلق كرده ام. وتو مي داني كه اگر مثل هميشه به دادم نرسي ، دوام نمي آورم. پس، اي ممكن كننده نا ممكن ها به فريادم برس و من را به يقين برسان

بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان پا برهنه و عريان ميدود براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار انقراض نسل دايناسورند بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي مريخ را شناخته است اما هنوز! كوچه هاي دلش را نمي شناسد.
چه بگویم؟ سخنی نیست. می وزد از سر امید نسیمی، لیک، تا زمزمه ای ساز کند در همه خلوت صحرا به ره اش نارونی نیست. چه بگویم؟ سخنی نیست.
شادی و اندوه شادی همان اندوه بی نقاب شماست. چاهی که خنده های شما از آن بر می آید،چه بسیار که با اشک های شما پر می شود. و آیا جز این می تواند بود؟ هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما بیشتر می شود. مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در تنور کوزه گر سوخته است؟

سه شنبه بیستم دی 1384

خودمو گول ميزدم توي دو رنگی
نميخواستم ببينم اون دل سنگي
ميديدم داشتي يواش يواش ميرفتي
اما خواستم خوش باشي توي زرنگي
هي ميگفتم دل خوشه فردا ميمونم
واسه خوندن تو بودي تنها بهونهام
هي ميگفتم به خودم همش خياله
همه اين حرفها يه شوخيه ميدونم
تو چشات برقي نبود مثل گذشته
تازه فهميدم از اين حرفها گذشته
من همونم كه بودم تو داري عوض مي شي
جمعه شانزدهم دی 1384
خاطره

بی تو من چه کنم
رفتنت موج غربیی است که دل می شکند
تو مپندار که خاموشی من
هست بدهان خاموشی
بوی تو گرمی یک احساس است و گریه ام حسرت آن احساس
مهر تو خنده ماتم از دست رفتن تو
ای خدا می شنوی می شنوی
عاقبت ناله های دل سر به کجا خواهد برد
در جان عاشق من میل جدا شدن نیست
خو کرده ام قفس را میل رها شدن نیست
باز امشب به یاد تو به یک ستاره خیره می شوم
شاید ستاره تو باشی و مرا دراحساسی که به تو دارم تسلا دهد
حقیقت زندگی عشق به تو در کابوسها و رویاهاست
هرستاره شبی است که از تو دارم و آسمان چه پرستاره است
با آب پیمان بستم که که جز با تو و وبا یاد تو و در پناه تو از آب نگذرم
با آب پیمان بستم که جز با تو با دیگری دل نبندم
احساس رفتن و از دست دادنت همچون پرواز عقابهای آهنین در آسمان لایتنهای عمرم
همیشه با بغض و گریه همراه بوده است

شنبه دهم دی 1384
عشقولانه
روزگار غريبي است! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ئیست
و قلب برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم .
روزی که هر لب ترانه ئیست
تا کمترین سرود بوسه باشد .
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم .
نــــــــــــــظــــــــــــــــــــــــــر بـــــــــــــــديـــــــــــــــــــــد
چهارشنبه هفتم دی 1384
عشق يعني با جهان بيگانگی
عشق یعنی شب نخستین تا سحر
عشق يعني سجدهها با چشم تر


