عمو علی
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384
خسته شدم
دیگه خسته شدم خسته شدم خسته شدم
از اینکه مجبورم همیشه گریه هامو پشت خنده زورکی قایم کنم.
خسته شدم. میخوام داد بزنم
بگم بابا! منم آدمم احساس دارم عشق دارم
نه اصلا «دوست دارم»
آخه تا کی اشکهامو نریزم
بلند بلند توی بغل یکی گریه نکنم
آخه تا کی وقتی غمگینم به همه بگم خیلی خوشحالم
بخندم وقتی میخوام گریه کنم
دلم میخواد وقتی بدی می شنوم گریه کنم خالی بشم.
ولی همیشه یه نگاه
روم سنگینی میکنه که اگه گریه کنم ازم می پرسه چرا؟ چرا؟ چرا؟
کاشکی بیاد یه روز که بگم واسه اینکه .............
خیلی خیلی دوستش دارم
میخوام با شادیهاش بخندم
با غمهاش گریه کنم
اصلا براش بمیرم براش بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم ............
نوشته شده توسط SARALI
در 1:35 بعد از ظهر | لینک ثابت
•
